X
تبلیغات
زولا

نازنینم آدم

حضرت آدم وقتی داشت از بهشت بیرون میرفت:خدا گفت:

 نازنینم آدم ،با تو رازی دارم،اندکی پیشتر آی... آدم آرامو نجیب آمد پیش...!!!

زیر چشمی به خدا مینگریست...محو لبخند غم آلود خدا،دل انگار گریست...!!!

گفت:نازنینم آدم ، قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید...

یاد من باش که بس تنهایم... بغض آدم ترکید...گونه هایش لرزید...به خدا گفت:

من به اندازه ی گلهای بهشت ،من به اندازه ی عرش...نه...نه...

 به اندازه ی تنهاییت ای هستی من دوستت دارم...!!!

آدم کوله اش را برداشت...خسته و سخت قدم برمیداشت ...

راهی ظلمت پرشور زمین...زیر لبهای خدا باز شنید...

نازنینم آدم... نه به اندازه ی تنهایی من...نه به اندازه ی گلهای بهشت ...

که به اندازه یک دانه ی گندم ...تو فقط یادم باش...


[ دوشنبه 4 اسفند 1393 ] [ 18:09 ] [ مهسا (نیلا) ] [ نظرات (2) ] | چاپ